بهمن زاهدی Bahman Zahedi  
  آغاز   گوناگون   احمد پناهنده   آفرین بر شما ایران دلان 

مجمع
  گوناگون

  تحقیقی

  انتخابات

  ترجمه

  سبز


نویسندگان
  بهمن زاهدی

  راشل زرگریان

  احمد پناهنده


گوناگون
  تماس با ما

  درباره ما


تبلیغات








Bahman Zahedi


آفرین بر شما ایران دلان


وقتی که داشتم مطلب ِ جانم فدای ایران را می نوشتم، شوقی وصف ناپذیر جان و جهان ِ جوانم را جوانه ی عشق، سبز کرد. سرشار از عشق ِ بی همتا به وطنم ایران، در این پهندشت ِ سبز ِ عاطفه های ِِ رنگین ِ مرز پرگهر، ایران ِ سرفراز ِ بی قراران را در چشمان بصیرتم به تماشا نشستم که چگونه طی قرنها، زخم ِ خیانت ِ خنجر بر دل و تیغ ِ تیز ِ تاریکی ِ تبر بر گردن، سرووار از ویرانه ها ی زمانه، در دلهای عاشقان ِ وطن غنچه زد، گل داد و سبز ِ سبز، بهار ِ بی تاب ِ شاداب را آهسته آهسته دروازه می گشاید.

به تماشا نشستم که چگونه تن ِ زخمی و پاره پاره ی ایران ِ جانم، خاک را در تمامیتش نفس کشید، قد بر افراشت و سایه سار ِ مهربان ِ سبزش را در دلها- سبزه - سبز کرد.
به تماشا نشستم که چگونه فرزندان ِ سرفراز ِ کورش از چاه های ِ ویل ِ جمکرانی ِ اسلامی و چاله باتلاقهای ِ چپ ِ جهان وطنی و تجزیه طلبان ِبی مقدار، عبور کردند و همه ی ارزشهای ِ بی ارزش شان را در چاه ها و چاله باتلاقها بر سرشان ریختند، قد کشیدند و دست دراز کردند تا بالا بلند، همه ی ارزشها را سقف بشکافند و برترین ارزش را آغوش بگشایند.
به تماشا نشستم که چگونه اشک های ِ سالیان ِ سخت ِ سوگ، در خُمخانه ی چشمان، بر لبان ِ عاشقان ایران، باران ِ خنده باریدن گرفت و حنجره ها را با شعار ِ جانم فدای ِ ایران- صیقل - صاف کرد و فریاد شادی و شادمانی را در هوای ِ مطهر و معطر ایران، سرود شد.
به تماشا نشستم که چگونه بیگانه پرستان، جهان وطنان و تجزیه طلبان ِ ضد ایران، در شادی ِ پر غرور و سرور ِ ایراندوستان، سیاه پوش در کنار ِ چاه های ویل ِ جمکرانی و چاله باتلاقهای ِ متعفن ِ بیگانه پرستی خیمه زدند و فرو خشکیدن چاه ها و باتلاقها را پریشانگونه، گریه ی بیگانگی سر داداند و بر سر می کوبند و به گنده واشها* پناه می برند.
به تماشا نشستم که از هر جای ِ تن ِ ایران، جنگل ِ سبز ِ پر تراوت گیلان و مازندران رویید و واشها** همه ی کویر را سبز کرد و گنده واشها را در چاله باتلاقها و چاه های ویل ِ بیگانگی فرو خشکانید و بر لاشه هایشان، دشت ِ پر نشاط ِ نسیم ِ صحرا، سبز کرد.
به تماشا نشستم که ایران را سراسر، چراغ آویزان است و زیبارویان و پری وشان، سالهای ِ برباد رفته ی شادی و وتنازی را خرامان خرامان دست افشان و پایکوبان، جلوه ی عشق می فروشند و نشاط ِ زندگی را در هر مکانی جاری و در هر سرایی، ساری می کنند.
گویی شادمانی چون رودی بی انتها زلال، در دلهای عاشقان ایران روان شده است و زنگارهای ِ بیگانگی و بیگانه پرستی ِ قرون اعصار را در آنها می شوید و پاکی ِ آب و آینه ی ایران ِ همه ی جانان را در آنها می نشاند.
و چنین بود که بغض فرو خفته ی سالیان ِ دراز، در دلها شعله کشید و نام ایران را بالا بلند بر بام ِ جهان فریاد کردند.
جانم فدای ایران، ترانه ای است بر آمده از دل و جان، که عاشقان ایران را باده ی عشق می نوشاند و پیمانه ی ِ بی قراران را، شراب ِ ارغوان ِ عشق به وطن، لبریز می کند.
حس می کنم در شعار و ترانه ی جانم فدای ایران، جوان شدم و می توانم جوانی ِ گم شده ام، در غربت ِ غریب ِ غمگین ِ غرب را، در فردای ِ پاکیزه گی ایران از بیگانه صفتان و بیگانه پرستان ِ جهان وطنی چه از نوع اسلامی و چه از نوع کمونیستی، دوباره نفس بکشم و ذره ذره ی خاکش را در خود بپوشانم.
آه چه رنجها و چه گریه ها نه فقط مرا بلکه همه ی آنانی را که دلشان ایران را ضرب می گیرد، جان های جوان را فرسوده نکرد و چشم های بی قرار را باران فرو نبارید.
آدم باید دل و درونی ایرانی داشته باشد تا عاطفه های رنگین ِ پهندشت ِ ایرانزمین را در این زمانه ی شادی و غرور حس کند و سیمای صمیمی اش را در بارانکده های ِ دشت ها و جنگلهای سبز ِ پر تراوت ِ گیلان و مازندران، در نسیم نازک ِ نیلوفری ِ خنک ِ البرز کوه، سبلان کوه، در سرمای ِ سفید ِ قله ی دماوند، در داغی شن های تفتیده ی کویر لوت، در عطر جادویی گلهای اردیبهشت ِ غروب ِ شیراز و جای جای ِ جویباران و آبشاران و دریایش نفس کشید و زنده شد و زنده ماناد.
بیچاره کسانی که فقط شناسنامه ی ایرانی دارند اما از عاطفه ی ایرانی تهی هستند و در شادی ایرانیان ِ ایراندوست خون می گریند و در غم و سوگ ایرانیان پایکوبی می کنند.
می گویید نه؟
می گویم بنگرید به همه ی این جهان وطنان ِ ضد ایران، چه از نوع اسلامی و چه از نوع چپ ِ کمونیستی را، که چگونه با شنیدن شعار جانم فدای ایران کهیر ِ مرگ زدند و به هذیان گویی و پریشان بافی افتادند.
عجب!
همینکه مردم شعار ِ جانم فدای ایران را دادند این بی وطنان به یاد همبستگی ِ هیچوقت نداشته افتادند و سنگ خلقها را به سینه می زنند.
در حالی که شعار جانم فدای ایران، ربطی به همبستگی خلقها آن هم از نوع حماسی و حزب اللهی ندارد. بلکه می خواهد ایران را برترین ارزش بشمارد و همه ی ارزشهای دیگر را در زیر مجموعه ی ارزشی بنام ایران تعریف کند.
شعار جانم فدای ایران می خواهد بگوید که اگر هر ارزشی در تقابل با ارزش بزرگ ِ ایران قرار بگیرد، ما ایرانیها آن را قربانی می کنیم و یا دور می زنیم.
شعار جانم فدای ایران می خواهد بگوید ما از بیگانه صفتی و بیگانه پرستی که شما مروج و دلداه ی آن هستید، بیزاریم و می خواهیم با این شعار به اصل ایرانی ِ خودمان پیوند بخوریم که تاریخ و فرهنگ و تمدنی بسی والا و سرفراز داریم و ما را با این بیگانه صفتی و بیگانه پرستی میانه ای نیست.
شعار جانم فدای ایران در واقع سیلی محکم به گوش شما بی وطنان ِ جهان وطنی است که از عاطفه ی ایرانی بودن تهی هستید و می خواهید با ترویج بیگانه پرستی، دلها ی ایرانیان را از مهر به وطن بخشکانید و ایران را در تمامیتش در چاه ِ ویل ِ انترناسیونالیستی محو کنید.
شعار جانم فدای ایران تکامل و کاکل ِ شعار ِ جمهوری ایرانی است که به اصل سنت ِ فرهنگ ساز و بی بدیل ِ پادشاهی ِ ایرانزمین گره می خورد که جهانی از روشنایی ِ فرهنگش و آزاده گی مردم و تمدنش بهره برده و می برد و خواهد برد.
و این همه با مرام و دیدگاه بیگانه پرستی شما بیگانه است. زیرا ما ایرانی هستیم و بیش از هر ارزشی به ایران توجه داریم. به همین منظور برای کوری چشمان شما بالا بلند در هر کوی و برزنی می سرایم و ترانه می خوانیم:
جانم فدای ایران
در نوشته ی دیگر روی شعار " مرگ بر روسیه " و مرگ بر چین " قلم می زنم و نشان می دهم که چگونه ایرانیان ِ سرفراز به فراست با دادن چنین شعاری، بیگانه صفتان را گوش می پیچانند و بر مرام و دیدگاهشان تُف می اندازند.
در پایان ِ این نوشته برای ثبت در تاریخ، وصیت نامه ی خودم را در غالب شعرگزارش می کنم.

من سپردم
به خویشان
به دوستان
که گر
غربت مرا
فرو خاموشید
در خاک ِ بیگانه
نسپرند پیکرم را
بلکه آرزویم این است
که در آتش ِ زرتشت
خاکستر شوم
و ذرات ِ پیکرم
باران ببارد
ایرانم را
گیلانم را
لنگرودم را
و سپس
شیراز ِ شراب ِ شعرم را
زیرا
گیلان، اگر سبز و قشنگ و زیباست
شیراز، هویت ِ من و ما و شماست

گیلان، اگر چای و چمن با دریاست
شیراز، همه گل، بهار ِ نارنج و صفاست


* در گویش گیلکی به علف های هرزه و گندیده، گَنده واش می گویند
** واش هم در گویش گیلکی همان علف و یا چمن است
www.apanahan.blogfa.com
a_panahan@yahoo.de




جمعه 3 مهر 1388




Donbaleh دنباله Balatarin بالاترین Facebook Facebook نظرشما چیست؟


طه

سلام اخوی... برای شما امکان دارد یک دعوتنامه بالاترین برای این حقیر ارسال نمایید؟
(http://www.seapurse.net)

جمعه 3 مهر 1388




نشر و تکثیر تمامی و یا قسمتی از مطالب نوشته شده در این سایت با ذکر نام ماخذ bahman.zahedi.com آزاد است.